روایت بدرقه قسمت اول
.
بسماللهالرحمنالرحیم
تصمیمم را گرفته بودم؛ با اینکه از هر نظر اگر به شرایط خودم برای سفر نگاه میکردم، رفتن کار آسانی نبود. اما این سفر فرق میکرد. اینجا دیگر عقل، نه شرایط را میشناخت و نه منفعت را. اگر بخواهم ساده بگویم، عقل منفعتطلبِ دو دوتا چهارتای من، اینبار هم احساساتی عمل کرد و هم عاقلانه؛ رفتن را به ایستادن و صرفا تماشاچی بودن ترجیح داد. در گوشی بهتان بگویم، عقل همیشه عاقل است؛ میدانی چرا؟ چون اینجا هم زرنگی کرد و سمت درست تاریخ ایستاد تا آیندگان از او خرده نگیرند که در این روزهای سرنوشتساز و تاریخی، کجای ماجرا ایستاده بودی.
اما بگذرم و برسم به اصل مطلب. صبح زود بود که شروع کردم به آماده شدن برای سفری متفاوت؛ سفری که جنسش با همهی سفرهای دیگر فرق داشت. لوازم و اسبابش هم فرق میکرد. اولین کاری که کردم، رفتم مغازه تا پرچمی متفاوت بخرم؛ پرچمی سرخ، مزین به «یا لثارات الحسین(ع)». در کنار آن، پرچم خونخواهی امام شهید، آیتالله خامنهای، را هم گرفتم؛ کسی که هنوز نبودنش را نمیتوانم باور کنم.
ادامه دارد…
